... خُسر ...

کیبورد فرسایی های آبجی خانوم

... خُسر ...

کیبورد فرسایی های آبجی خانوم

... خُسر ...

پرسیدم کجا بودی؟
گفت رفته بودم پیش حاج آقا
من گمان کردم کسی از آقایان را دیده و مشغول بازی و صحبت شده
پرسیدم خب حاج آقا چی می‌گفت؟
گفت: «من دیدم حاج آقا یک کلاهی روی سرش دارد، به او گفتم این کلاه را مادرت برایت درست کرده؟ او هم گفت: بله، گفتم کلاهت را می‌دهی به من؟ گفت: این مال خودم است، لازمش دارم. برای تو یکی دیگر میخرم. من هم گفتم پس اگر میخواهی برای من بخری، صورتی اش را بخر...»
آنجا به این حرف‌های نهال خندیدم
وقتی برگشتیم خانه دوستانم تماس گرفتند و گفتند عکس های نهال در اینترنت منتشر شده که دارد با مقام معظم رهبری صحبت می‌کند و ایشان هم می‌خندند.
آنجا تازه فهمیدم که ماجرای کلاه صورتی جزئیات گفتگوی نهال با ایشان است.
عکس آقا را به نهال نشان دادم و گفتم از این حاج آقا کلاه صورتی خواستی؟ که تایید کرد و دوباره همان ماجرا را برایم تعریف کرد.

*

"اگر مجنون ...
... دل شوریده ای داشت

دل لیلی ...
... از او شوریده تـر بـــی"

تصویر: l1l.ir/751
متن: l1l.ir/7d7

آخرین نظرات
پیوندهای روزانه

جانم بسته است به ...

دوشنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۵، ۰۳:۲۳ ب.ظ

پزشک است، در واقع یک جراح معروف در یک تخصص مهم. همکارهایش معتقدند آدم پول در آوردن نیست. فرزندانش هم به این نظرند. گاهی حتی وقتی پدر را با همکارانش ولو انها که در سطح پایین تری از پدرشان هستند مقایسه می کنند میگویند پدرمان عرضه پول در آوردن ندارد. گواهشان هم بسنده کردن به یک خانه ای که دارد و چند ماشینی که زیر پای خودش و بچه هایش هست. نه اهل ویلا خریدن و برج سازی ست نه ارز بازی و تجارت لوازم پزشکی. سفرهای خارجی اش هم محدود میشود به همایش ها و سمینار هایی که دعوت میشود و یا ارائه مقاله میکند ، و البته هر چند سال یک بار هم زیارت خانه خدا. اهل نماز و روزه و زیارت و انفاق. همان قدر که در مواجهه با بیماران نیازمند سخاوتمندانه برخورد میکند، به همان شدت هم مو از ماست می کشد. تعریف میکرد "بیماری با دفترچه کمیته امداد آمده بود، دیدم تمام دستش پر النگوست، گفتم دفترچه ات را قبول نمیکنم برو النگوهایت بفروش خرج درمانت را بده، بودجه کمیته امداد مال کسی ست که ندارد تو که داری باید خودت بدهی". و همین مرامش باعث میشود علیرغم تمام اختلافات اعتقادی و سیاسی هلاک ش باشم.

کشاورز است. از سواد مدرسه ابتدایی را هم تمام نکرده اما یک متخصص تجربی تمام و کمال است. خاک را که توی دستش بگیرد میگوید به درد کاشتن چه میخورد. معروف ست به استاد پیوند زدن. یک خانه دارد و زمین پدری که روی همان کار میکند. خانه و زمینی که علیرغم تخصص و همت بالایش میتوانست چند برابر شود یا تنوع محصول داشته باشد و حتی کارآفرینی کند، اما میگوید حوصله اش را ندارم. دلبسته همان شیوه های قدیمی ست. اهل سفر رفتن نیست. با این حال اگر پیش بیاید خانواده اش را با خواهرهای خودش یا همسرش به سفر میفرستد. صبح زود قبل از اذان بلند میشود با چراغ قوه گشتی میزند دور خانه که دزدی نیامده باشد ، روباهی به لانه نزده باشد و از این دست مراقبات خانه های روستایی. تا برگردد اذان زده. نماز میخواند و بعد میرود غذای دام ها و مرغ و جوجه ها را آمده کند . بعدش نانوایی و صبحانه و شروع زندگی روستا. اهل نماز ست، روزه را اگر به فصل کار و گرمای بالا نخورد می گیرد، خیرات می کند. از اعتقادات همین قدر میداند که خدا و پیغمبر و امامی هست و واجباتی و محرماتی و از سیاست شاید نام چند مسئول فعلی و سابق کشور.

دست های هردوشان را وقتی توی دست میگیرم توی دلم قند آب میشود از گرمای محبتشان. چه فرقی می کند این دست های پینه بسته و این صورت های شکسته ماحصل جراحی های سخت و طولانی برای نجات یک بیمار باشد، یا بیل زدن های زیر آفتاب داغ ظهر برای روزی حلال. هیچ فرقی! برا جان دایی همین که دایی جان ها سلامت باشند قدر یک دنیا شکر واجب همراه دارد.

پی نوشت :

1. یکهو دلم برای هر دوشان تنگ شد ...

2. به یاد کیک خوردنهای دو نفره مان ...

3. دست های پینه بسته ام آرزوست ...

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۵/۰۳/۱۰
آبجی خانوم

نظرات  (۸)

۱۰ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۲۶ خانم الفــــ
چه حال خوب کن بود این پست......از اونایی که ادم بعد خوندنش میگه اهااا این،درستهههه🙌
پاسخ:
ولی اشک خودم رو در آورد ...
۱۰ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۲۷ اسطرلاب ‌‌
چقد دلم برای یه دونه داییم تنگ شد
پاسخ:
حالا حسابش رو بکن که تعداد که بره بالا دلتنگی چند برابر میشه
بیا دو تایی گریه کنیم
شما که حق دارید، ما هم ندیده و با همین توصیفات عاشق شون شدیم :)
خدا هر دوی این عزیزان تون رو حفظ کنه ان شاءالله
پاسخ:
متشکر
همچنین
۱۰ خرداد ۹۵ ، ۱۵:۴۹ پلڪــــ شیشـہ اے
خدا حفظشون کنه. نوشتن از خوبی ها چه قدر خوبهههه
پاسخ:
به
سلام بانو
چه عجب چشم ما به جمال شما روشن شد
ممنون. اوهوم ...
۱۰ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۰۸ دچــ ــــار
اولی احساس کردم اشنا بود :)!
پاسخ:
پس خوش به سعادتتون که (شاید) میشناسیدشون
فقط نرید بهشون بگید که میان پوستم رو میکنن
۱۰ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۴۱ برمودای خیال
گاهی باید فرق داشت! 
و هم رنگ جماعت نبود... 

همه مان میتوانیم در هر موقعیتی، از این قسم داستان ها را خلق کنیم! 
پاسخ:
باید ...
می توانیم ...
۱۱ خرداد ۹۵ ، ۰۲:۱۵ وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
عاغا من دلم میخواد همه پستای این مدت توبخونم خوووووووووووووووو
پاسخ:
آبجی خانوم این اجازه را به شما میدهند که همه مطالب این مدت را بخوانید
لطفا در کادر آرشیو روی گزینه خرداد 95 کلیک فرمایید :)
۱۱ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۴۴ مـــیـــچـــکـــا بانو
ای جانم ..
این جور آدمارو مگه میشه دوست نداشت؟! ..
پاسخ:
لطف داری شما :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">